یکی از مباحثی که مدتهاست دارم بهش فکر میکنم و آموختههای فعلیم رو در مورد تیم و سازمان باهاش مطابقت میدم، کاربرد طرز فکر چابک در دولت و ادارهی کشور است. واضحه که منظورم از کشور، کشور ایران نیست کشور در معنای عام کلمه است و در سطح بین المللی با عنوان Agile Government شناخته میشه.
توی این اپیزود میخوام باهاتون در مورد همین موضوع صحبت کنم. قبلش دوست دارم یادآوری کنم که ما قرار نیست همین الان فیالفور بریم و هر چی که ایدهپردازی کردیم در دولت اجرا کنیم.
خب پس هدف چیه؟ هدف اینه که یکم ذهن خودمون رو ورزش بدیم و با خودمون تجسم کنیم که اگر طرز فکر چابک در سطح وسیعتری قرار باشه به کار گرفته بشه، احتمالاً چه شکل و شمایلی خواهد داشت؟
امیدوارم با ورزیده شدن ذهنمون این شانس رو برای خودمون ایجاد کنیم تا اگر فرصتش احیاناً پیش اومد بتونیم تأثیر سازندهای روی کشور خودمون بگذاریم.
خب بریم سراغ اصل مطلب این اپیزود.
اول از همه یک مرور کنیم که کی هستیم؟
ما افرادی هستیم که از طرز فکر چابک و فریمورکهاش برای مهار پیچیدگیِ توسعهی محصولات، روابط و موضوعات درون تیمی و درون سازمانی، بازار و رقابت استفاده میکنیم.
وجه اشتراک اصلیِ چیزی که هستیم و چیزی که میخوایم بهش ورود کنیم همین پیچیدگیه! اما تفاوت اصلی چیه؟ وسعته: وسعت هم، نه فقط در حد طول و عرض و جغرافیا، بلکه وجود جوامع و فرهنگهای متنوع و متعدد. جمعیت یک کشور هم احتمالاً بیشتر از جمعیت پرجمعیتترین شرکتهای جهان مثل والمارت و آمازون هست.
(توی پرانتز بد نیست بگم که من در مورد این جمعیتها کنجکاو شدم و با خودم گفتم یه آمار نسبتاً دقیق بهتون بدم. والمارت پرکارمندترین شرکته و ۲.۲ میلیون کارمند داره و آمازون ۱.۶ میلیون.
از اون جالبتر سمت کشورها بود. حدود ۲۰ درصد کشورهای جهان زیر یک میلیون نفر جمعیت دارن. بنابرین میشه روی ۸۰ درصد کشورها حساب باز کرد بیشتر از بزرگترین شرکتها جمعیت دارن.)
حالا با همهی این اوصاف این چه چیزی رو میتونه به ما نشون بده؟
اینکه یکی اصلیترین پیچیدگیهایی که باید مهار کنیم تنوع قومی و ملیتی هست. این موضوع رو هم اخیراً علمی تحلیلی با عنوان Diversity Analysis داره روش کار میکنه که حضورش رو در سطح کشور هم نیاز داریم.
من چون این خوشبختی رو دارم که در یکی از مطرحترین شرکتهایی کار کنم که برای این کار ابزارش رو توسعه داده و به شرکتهایی همچون آمازون و ADP سرویس میده، یه توضیحی میدم که متوجه بشید که مکانیزمش چطوره.
ببینید، فرض کنید پس از آنالیز یک شرکت مشخص میشه ۴۰ درصد مسیحی و ۶۰ درصد بودایی هستند. جشنها و عذاهای هر دو مشخصه. بنابرین اینجا شرکت با توجه به این تحلیل میتونه حواس بده که زمانی که جشن یکی و عذای دیگری هست سور و سات راه نندازد تا بین این دو گروه غوغا بشه و بعضی اعضای سازمانشون احساس تبعیض کنند.
همونقدر که اعتقاد دارم چنین چیزی برای شرکتها لاکچریه برای کشورها امری واجبه. چرا که ندونستنش باعث تعارض میشه، و تعارض باعث تحرک و برهم ریختگی سیستم، و در نتیجه از بین رفتن تمرکز سیستم میشه. در حالی که این سیستم میتونه روی اهدافی به نفع مردمش کار کنه مجبوره روی حفظ و بقا تمرکز کند.
حالا که از مردم گفتیم به نظرم وقت خوبیه برای اینکه بیاییم مفاهیمی که در فضای کاری خودمون میشناسیم رو مطابقت بدیم با چیزی که در سطح کشور وجود داره.
اول از همه همین مردم یا به اصطلاح دیگر شهروند نمایندهی کدام مفهوم هستن؟ بله، مشتری.
ما در اجایل تأکید بر رفع نیاز مشتری داریم. حالا اگر بخواهیم اینو به زبان دولت ترجمه کنیم احتمالاً چیزی تو مایههای رفاه شهروندان از آب در میآید.
خب تا همینجا هم به نظرم به اندازه کافی مفاهیم رو تطابق دادیم که بتونیم بریم به ارزشهای چابک نگاهی بندازیم و اونا رو مطابقت بدیم.
اولین ارزش:
Individuals and Interactions over Processes and Tools
به نظرتون این به شکلی میتونه در بیاد؟ خواستید اینجا میتونید اپیزودو متوقف کنید و اونی که به ذهنتون رسید رو کامنت کنید.قبل از اینکه من به ذهنتون جهت بدم، برام جالبه که چی به ذهن خودتون میرسه.
من به چنین چیزی رسیدم.
مردم و تعاملهاشون مهمتر از کاغذبازی و رویههاست.
یعنی نیاز واقعی، کرامت و صدای شهروند در اولویت قرار میگیره، نه پایبندی کورکورانه به بوروکراسی صلب، تبصرههای دستوپاگیر و سامانههای ناکارآمد. سامانهها و قوانین ابزار خدمت به انسان هستند، و نه هدف.
یا مثلا ارزش دوم که میگه
Working software over comprehensive documentation
احتمالاً میشه
رسیدن به اهدافی که مستقیم روی رشد و رفاه شهروندان تأثیر میگذاره مهمتر از تدوین و تنظیم اسناد متعدد و سنگین چشماندازه.
ارزش سوم که میگه
Customer collaboration over contract negotiation
رو،
میشه اینطوری گفت:
درک نیاز اساسی و فیدبک شهروندان مهمتر از چسبیدن به اصول و ارزشهایی است که فقط شاید زمانی معتبر بودند.
قبل از اینکه بریم سراغ ارزش چهارم، بدم نمیاد اونی که جمینای گفته رو هم باهاتون به اشتراک بگذارم. دو تا بهم پیشنهاد داد که هر دوتاش جالب و تأمل برانگیزه:
۱. اولیش اینه: مشارکت و همپیمانی با مردم، مهمتر از چانهزنیهای سیاسی و تکالیف قانونیِ یکطرفه است.
۲. و دومیش هم اینه: همراهی و تصمیمگیری با مردم، مهمتر از خطونشون کشیدنهای قانونی و انحصارطلبیه.
در سطح دولت، این یعنی این که دولت به جای اینکه پشت قرارداد اجتماعی یا ابلاغیههای یکطرفه قایم بشه و دائم تعهدات شهروند را به رخش بکشه، اون رو شریک مستقیم تصمیمگیری و حل مسائل عمومی بدونه.
و در نهایت گل سر سبد ارزشها که عموماً اکثراً تمایل دارن در تعریف چابکی ازش یاد کنن:
Responding to change over following a plan
این به نظرم بدون تغییر هنوز میتونه برای دولت هم معنا بده؛ اما با این حال ترجیح میدهم همون ترجمه اصلی رو کمی مفصلتر بیان کنم، احتمالاً چراییش رو در انتها میتونید حدس بزنید:
پاسخی از سر آگاهی عقلانی و نه واکنشی متعصابانه مهمتر از دنبال کردن نقشه و برنامهای است که دیگر اعتبار ندارد.
در ادامه اپیزود قصد دارم در مورد این صحبت کنم که چطور چنین طرز فکری در عمل میتونه روی کیفیت اداره کشور اثر بگذاره.
در چنین حالتی احتمالا رئیس دولت همان نقش مدیر محصول خودمون رو بازی میکنه. با توجه به ورودیهایی که از ارگانهای متفاوت داره مسائل و مشکلات شهروندان را لیست کرده و مرتبش میکنه. طبیعتاً اقدام اگر شهودی اتفاق بیفتد خطا داره و خطا در چنین سطح وسیع و پیچیدهای عواقبی بزرگتری به همراه داره. بنابرین احتمالا سازوکاری باید وجود داشته باشه که بر اساس داده و آمار الویتبندی اتفاق بیفتد.
رئیس دولت یک ارزش اصلی و یک ارزش فرعی دارد. ارزش اصلی افزایش کیفیت زندگی شهروندانه. و ارزش فرعی مذاکره و جلب رضایت ذینفعان کلیدی برای تحقق ارزش اوله؛ این ذینفعان یا داخلیاند یا خارجی. داخلی مثل سرمایهداران، تجار یا افراد پرنفوذ. خارجی هم مثلا رئسای کشورهای همسایه.
بدون این طرز فکر، اگر تصمیمی قرار باشه گرفته بشه بدون توجه به بزرگی تغییر به یک باره و آنی اجرا میشه. چنین کاری میتونه پیامدهایی داشته باشد. اما با رعایت طرز فکر چابک، این تغییر میتونه در طول زمان بیشتری و به صورت مرحله مرحله اتفاق بیفته. بدین شکل بزرگی پیامدها سرشکن شده و قابل مدیریت میشه. از جمله مثالهایی که میشه در این باره زد تغییر قیمت سوختها و کالاهایی است که مالک اون دولته.
اما گاهی ممکنه رئیس دولت بخواد کشور رو به سمت هدفی هدایت کنه. بدون این طرز فکر، او احتمالاً یک هدف ۲۰ ساله میگذاره و تا آن موقع هیچ بررسی نمیکنه؛ نه از نظر پیشرفت پروژه و نه از نظر مطلوبیتش نزد مردم.
در صورتی که اگر تفکر چابک داشت، میتونست چکیدهی اصلی همان هدف ۲۰ ساله رو در زمان کوتاهتری انجام بده و با سازوکاری سیستماتیک فیدبک عموم را بگیره و جوری ادامهی اون رو هدایت کنه که بیشترین منفعت برای کشور و مردم ایجاد بشه.
در نظر داشته باشید اگر رفرنس شما برای فهمیدن چابکی، مانیفست چابک هست، این مانیفست برای نرمافزار نوشته شده. در حوزهی نرمافزار رسیدن به نسخهای از نرم افزار زیر ۲ ماه شدنیه. اما وقتی این حوزه عوض بشه طبیعتاً همان انتظار را نباید داشت. اما به صورت کلی میتونید اینو نتیجهگیری کنید که هر چقد ما بتونیم هدفمون رو به فازهای کوچکتری بشکونیم و در هر فاز قسمت قابل استفادهای رو تحویل بدیم برد کردیم. این دقیقاً رویکردیه که منم دارم و از مانیفست الهام گرفتم برای اینکه طرز فکر چابک رو فارغ از حوزهی فعالیت ایجاد کنم.
اما شاید بپرسید که مثلا نقش مدیر محصولی رو گفتی ولی مثلا در مورد اسکرام مستر و دولوپر و اینا چطور؟ قطعاً یک بازوی اجرایی مثل دولوپر برای رئیس دولت لازم هست تا ایدههای مرتبشده به واقعیت تبدیل بشن. گرچه سر ساختارش بحثه. دقیقاً به همین دلیل نمیشه اونقدرا در مورد اسکرام مستر هم صحبت کرد. این طرز فکر برای این که در کل سیستم دولت رسوخ کنه احتیاج به فریمورکی داره. اما توی این اپیزود هدف من این بود که در مورد این صحبت کنم تصمیمگیرندههای اصلی همچون رئیس دولت میتونن چه طرز فکرِ جایگزینی داشته باشن و شاهد چه تغییری باشن. با توجه به تجربهای که دارم اگر از همین کلیت هر یک پیروی کنن ناخودآگاه فریمورکی میسازن که مخصوص همان کشور و منطقه خواهد بود.
اما میتوان جزئیتر هم به اونا پرداخت. اگر این موضوع براتون جالبه حتما کامنت کنید که مفصلتر برم تو بحرش.
امیدوارم از این اپیزود خوشتون اومده باشه،
پذیرای فیدبکای شما هستم
تا درودی دیگر بدرود












